تبليغاتX
انتظـار به رنگ خدا


انتظـار به رنگ خدا

دانی ز زندگی چه میخواهم من تو باشم.تو ،پای تا سر تو ،زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو ،بار دیگر تو

سلام به همه

بازم تولدت شد دوست قدیمی من

اومدم که بگم خدا چه کارایی که نمیکنه ما  که تو کارش موندیم

 ۳ سال پیش کجای دنیا بودیم و حالا کجا وایستادیم

خدایا به خاطر داده و نداده ات شکر


تولدت مبارک "به رنگ خدا"

نوشته شده در 90/08/14ساعت 17:30 توسط مریم| |

 

 

تولد ۲ سالگیت مبارک انتظار

نوشته شده در 89/08/14ساعت 23:19 توسط مریم|

یادم می­آید آن روزها. کودکی را می­گویم خوب به یاد دارم  ایمانم به مسیح را. آری مسیح ِ پیامبر را می­گویم همان که روح میدمید در کالبد بی جان پرنده گلی. آن موقع­ها داستانی خیالی به نظر می­رسید اما من مسیح بودن را دوست داشتم من باورش کرده بودم آنقدر که می­دانستم روزی بلخره مسیح را خواهم دید.

بزرگ شدم رویای مسیح بودن را در کودکی جا گذاشتم وامید دیدنش را هم . از یاد بردم همانگونه که کودک بودن را فراموش کردم و همانگونه زندگی کردن از خاطرم محو شد. زنده بودم،جان داشتم اما نه رویایی بود و نه آرزویی.تو خوب می­دانی که انسان بی آرزو و بدون هدف مرده­ای بیش نیست. خسته بودم خسته تر شدم، دیگر توان زندگی را نداشتم. برای زندگی کردن آن هم در این دنیا که همه چیزش سراب می­نماید نفس کم می­آوردم و چون پیری فرتوت دست بر زانوانم می­گرفتم.

برای راه رفتن نیاز به عصا بود نیاز به تکیه­گاه، نیاز بود تا اطمینان خاطر داشته باشی به آینده. اما نبود از این چیزها خبری نبود. پس کمر به کشتن خود بستم آری یک جسم، یک کالبد خالی از روح نبودش بهتر بود چراغها را یک به یک کشتم.اما آدم است دیگر زندگی­طلب و بسیارخواه به آخرین چراغ که رسیدم نتوانستم با خود گفتم که روزی خودش خاموش میشود پس تا خاموش شدنش با سوختنش من نیز میسازم شاید معجزه­ای در راه باشد .

حال خیلی چیزها تغییر کرده است باور هم نمی­کردم که روزی رویای کودکیم به حقیقت بپیوندد. تو که آمدی مسیح را در تو دیدم، جان بخشیدی، لبخند زدی و امید پاشیدی، چراغ­هایم را روشن نمودی ساختن را به زندگی بدل کردی. اما بدان اگر آن مسیح پرنده زنده می­کرد آن پرنده خود پرواز را می­دانست فطرتش پرواز بود پس کار آن مسیح فقط دمیدن بود و باقی با پرنده. اما من بالی برای پرواز ندارم و شوق پرواز بسیار.

تو مسیح منی تو همان معجزه­ای که باور نداشتم روزی به وقوع بپیوندد. دستم را در دستانت مینَهَم تا پروزا کردن را بیاموزم. حال این پرنده­ی بی پر و بال توان سقوط کردن را ندارد پس تو نیز برای اوج گرفتن دستانم را بفشار.


پ.ن:  قشنگه

 

نوشته شده در 89/07/01ساعت 21:57 توسط مریم|

باز هم برمیگردم و به جای گامهایت نگاه میکنم،

ردی نیست،هیچ نشانی، جای پایت را بارانهای شبانه شسته است

اما هنوز هم عطر صدایت در تک تک سلولهای زمان جاریست

آنجا که تو دور از دستان منتظر من گام برداشتی و به آن سوی پنجره­ها رفتی

آفتاب از تو تنها سایه ات را برایم به ارمغان نهاد و تو ...

و تو از آفتاب تنها سوختن را

آری کاش مهربانی را از سایه ها و سیاهی ها می­آموختیم

چرا که سایه ات هنوز بر سرم مانده

و چه مهربان پا به پایم شبها را به صبح میرساند

خدا را چه دیدی شاید روزی نسیمی عبورم را ممکن ساخت

اما به یاد داشته باش حتی اگر آنجا نباشم

تا زمانی که باران باشد پشت پنجره خواهم ماند

و تا ابد خواهم خواند


سلام

خیلی وقته میخوام بیام و بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه

یعنی نمیدونم  چرا حوصله ی اینجا موندن رو ندارم هیچکس رو فراموش نکردم

فقط یه خورده ... 

میدونید از آدمهای فضولی که حس میکنن خیلی بانمکند خیلی بدم میاد

تازه یکی اینجوری پیدا شده به هر حال  ....

 

نوشته شده در 89/06/25ساعت 1:50 توسط مریم|

زودتر بيا

من زير باران ايستاده ام

و انتظار تو را ميكشم

چتري روي سرم نيست

ميخواهم قدمهايم را

با تعداد قطره هاي باران شماره كنم

تو قبل از پايان باران مي رسي

يا باران قبل از آمدن تو

 به پايان ميرسد ؟

مرا كه ملالي نيست

حتي اگر صد سال هم

زير باران بدون چتر بمانم

نه از بوي ياس باران خورده
خسته ميشوم

نه از خاكي كه

باران غبار آن را ربوده است

هر وقت

چلچله برايت نغمه ي دلتنگي خواند

و خواستي ديوار را

از ميان ديدارهايمان برداري بيا

من تا آخرين فصل باران

منتظرت مي مانم .
( کاش میشد )


این شعر رو هم میذارم که یادگار بمونه آخه خیلی دوسش داشتم

 


نوشته شده در 89/06/13ساعت 10:30 توسط مریم|

Design By : Night Melody