انتظـار به رنگ خدا
دانی ز زندگی چه میخواهم من تو باشم.تو ،پای تا سر تو ،زندگی گر هزار باره بود بار دیگر تو ،بار دیگر تو
بازم تولدت شد دوست قدیمی من اومدم که بگم خدا چه کارایی که نمیکنه ما که تو کارش موندیم ۳ سال پیش کجای دنیا بودیم و حالا کجا وایستادیم خدایا به خاطر داده و نداده ات شکر
تولدت مبارک "به رنگ خدا" بزرگ شدم رویای مسیح بودن را در کودکی جا گذاشتم وامید دیدنش را هم . از یاد بردم همانگونه که کودک بودن را فراموش کردم و همانگونه زندگی کردن از خاطرم محو شد. زنده بودم،جان داشتم اما نه رویایی بود و نه آرزویی.تو خوب میدانی که انسان بی آرزو و بدون هدف مردهای بیش نیست. خسته بودم خسته تر شدم، دیگر توان زندگی را نداشتم. برای زندگی کردن آن هم در این دنیا که همه چیزش سراب مینماید نفس کم میآوردم و چون پیری فرتوت دست بر زانوانم میگرفتم. برای راه رفتن نیاز به عصا بود نیاز به تکیهگاه، نیاز بود تا اطمینان خاطر داشته باشی به آینده. اما نبود از این چیزها خبری نبود. پس کمر به کشتن خود بستم آری یک جسم، یک کالبد خالی از روح نبودش بهتر بود چراغها را یک به یک کشتم.اما آدم است دیگر زندگیطلب و بسیارخواه به آخرین چراغ که رسیدم نتوانستم با خود گفتم که روزی خودش خاموش میشود پس تا خاموش شدنش با سوختنش من نیز میسازم شاید معجزهای در راه باشد . حال خیلی چیزها تغییر کرده است باور هم نمیکردم که روزی رویای کودکیم به حقیقت بپیوندد. تو که آمدی مسیح را در تو دیدم، جان بخشیدی، لبخند زدی و امید پاشیدی، چراغهایم را روشن نمودی ساختن را به زندگی بدل کردی. اما بدان اگر آن مسیح پرنده زنده میکرد آن پرنده خود پرواز را میدانست فطرتش پرواز بود پس کار آن مسیح فقط دمیدن بود و باقی با پرنده. اما من بالی برای پرواز ندارم و شوق پرواز بسیار. تو مسیح منی تو همان معجزهای که باور نداشتم روزی به وقوع بپیوندد. دستم را در دستانت مینَهَم تا پروزا کردن را بیاموزم. حال این پرندهی بی پر و بال توان سقوط کردن را ندارد پس تو نیز برای اوج گرفتن دستانم را بفشار.
پ.ن: قشنگه ردی نیست،هیچ نشانی، جای پایت را بارانهای شبانه شسته است اما هنوز هم عطر صدایت در تک تک سلولهای زمان جاریست آنجا که تو دور از دستان منتظر من گام برداشتی و به آن سوی پنجرهها رفتی آفتاب از تو تنها سایه ات را برایم به ارمغان نهاد و تو ... و تو از آفتاب تنها سوختن را آری کاش مهربانی را از سایه ها و سیاهی ها میآموختیم چرا که سایه ات هنوز بر سرم مانده و چه مهربان پا به پایم شبها را به صبح میرساند خدا را چه دیدی شاید روزی نسیمی عبورم را ممکن ساخت اما به یاد داشته باش حتی اگر آنجا نباشم تا زمانی که باران باشد پشت پنجره خواهم ماند و تا ابد خواهم خواند
سلام خیلی وقته میخوام بیام و بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه یعنی نمیدونم چرا حوصله ی اینجا موندن رو ندارم هیچکس رو فراموش نکردم فقط یه خورده ... میدونید از آدمهای فضولی که حس میکنن خیلی بانمکند خیلی بدم میاد تازه یکی اینجوری پیدا شده به هر حال من زير باران ايستاده ام و انتظار تو را ميكشم چتري روي سرم نيست ميخواهم قدمهايم را با تعداد قطره هاي باران شماره كنم تو قبل از پايان باران مي رسي يا باران قبل از آمدن تو به پايان ميرسد ؟ مرا كه ملالي نيست حتي اگر صد سال هم زير باران بدون چتر بمانم نه از بوي ياس باران خورده نه از خاكي كه باران غبار آن را ربوده است هر وقت چلچله برايت نغمه ي دلتنگي خواند و خواستي ديوار را از ميان ديدارهايمان برداري بيا من تا آخرين فصل باران منتظرت مي مانم . این شعر رو هم میذارم که یادگار بمونه آخه خیلی دوسش داشتم


....
خسته ميشوم
( کاش میشد )![]()
| Design By : Night Melody |

